تبليغاتX
 ღ **ღ تک ستاره ی عشق ღ **ღ

ღ **ღ تک ستاره ی عشق ღ **ღ

همه ميگن براي رسيدن به عشقت بايد از دنيا بگذري ولي تو كه دنياي مني چطور ازت بگذرم

چند تا دوسم داري ؟ همیشه وقتی یکی ازم می پرسید چند تا دوسم داری یه عدد بزرگ میگفتم...اما وقتی تو ازم پرسیدی چند تا دوسم داری گفتم : یکی ! میدونی چرا؟

دقت کردی که قشنگترین و بهترین چیزای دنیا همیشه یکین ؟

 ماه یکیه ... خورشید یکیه ... زمین یکیه ... خدا یکیه ... پدر یکیه ... مادر یکیه ... تو هم یکی هستی ... وسعت عشق من به تو هم یکیه ...

پس اینو بدون از الان و تا همیشه یکی دوستت دارم .بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com


 

نوشته شده توسط مهتاب در دوشنبه سی و یکم فروردین 1388 ساعت 11:29 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


تقدیم به تو

عشق من ....

اگر بنويسم عشق من سلام ، اون يه تيکه خجالت مونده رم بذارم پاي طاقچه آرزوها ، پشت صندوقچه خاطرات ، خيالت راحت مي شه ؟

اگه مي شه پس عشق من سلام ! مي دوني چيه ؟ آرزومه که تو مسابقه سرنوشت مدال اول خوشبختي رو بندازم گردنت ، اون وقت آخر نگرانيته . هر دومون مي ريم يه جاي خلوت ، واسه جشن تولد آرزوهامون ماه و خورشيد روشن مي کنيم . آخه من دري که با کليد اون تو رو شناختم هرگز نخواهم بست حتي اگر تمام عاقلاي دنيا منو به جرم راندن عقل از پنجره تفکر پاي ميز محاکمه ببرند به جرات مي گويم خيلي پر رنگ تر از دوست داشتن دوستت دارم ..

حرف از امانت داريه ، حرف از کليده ، حرف از مراقبت ويژه قبلهائيست که دارند زير دست حکيم ناآگاه زمان از دست مي روند ..

صحبت از خستگي نيست ، اگر خسته باشيم که عاشقيمون يه جايي بين زمين و آسمون اشکال داره ، آخه روح مجنون هيچ وقت کسي رو که از عشق خسته بشه نمي بخشه و ما از اونهائي هستيم که اگر روح سر فصل عاشقيهاي دنيا ازمون آزرده باشه خواب به چشممون نمياد ...

نکنه گمان کني من از اون همسفرايي هستم که بين راه خستگي رو بهونه مي کنن ، به جون خودت تا هر وقت که بخواي براي ساختن اون قصر رويايي با پنجره هاي طلايي روزها رو به دفتر خاطراتم گره مي زنم ..

مي دوني ، به روزگار نمي شه خرده گرفت اما به عشق چرا .. گيريم که روزگار توانايي دور نگه داشتن مارو داشته باشه ، تکليف دلهامون که دست اون نيست .

تو رو به جون کسي که دوستش داري نذار تسليم معادله دل و ديده بشيم . پس يه قرار قطعي نقره اي مي ذاريم : (( صبر از من ، بي قراري از تو ))

اونقدر عاشق مي شيم که تشخيص اينکه کدوممون عاشقتره براي خودمون مشکل باشه چه برسه به ديگران .

دلم مي خواد يه جوري زندگي کنم که آدما بهش مي گن عجيب ..

فقط به تو سلام کنم ، فقط با تو حرف بزنم ، فقط واسه تو دعا کنم ، دستم فقط تو دست تو باشه ، فقط مال تو باشم و تو هم فقط مال من باشي ، از سهراب نيم اجازه اي مي گيرم و برات مي نويسم : تا تو هستي زندگي بايد کرد ...

کاش يه معجزه اي بشه ، چه مي دونم مثلاٌ يه پيغامي از آسمون برات بياد و يکي بهت بگه که من چقدر دوستت دارم ، اين آخري اگه بشه ديگه هيچي نمي خوام ..

اينم درداي دلم ، مي خواستم خودشون فوران کنن که کردن .. حالا ديگه روي ماهتو با يه عشق عجيب از همين جا يعني نزديک نزديک نزديک مي بوسم و مي سپارمت به دست اوني که عشقو سپرد دست دل من ..

عشق من سلام ....


 

نوشته شده توسط مهتاب در دوشنبه سی و یکم فروردین 1388 ساعت 11:21 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


ای کجایی که دلم برات تنگ شده

شاید هم تو قلبت از سنگ شده

 

دل من تنگ برات طاقت دوری نداره

چقدر داد زدم هیچکی صدام نداره

 

عاشقت گشته ام و کشته ی رویت شده ام

صورت ماهت که دیدم زودی بیهوش شدم

 

من تو را دوست دارم ای رفیق ساده دل

باور نمی کنی بپرس از دوستان اهل دل

 

کاش می شد که مرا باور کنی

من بشینم جنب تو حرفها آغاز کنی

 

عشق تو مرا برده از هوش و برم

که نتوانم تو را درخواب هم از یادم بببرم


 

نوشته شده توسط مهتاب در دوشنبه سی و یکم فروردین 1388 ساعت 11:14 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


داغی درسینه دارم جاودانی

                                    عمر من مرگی است نامش زندگانی

روزها به امید آمدنت زیر پنجره صبر به انتظارایستادم

                                                   ولی دست تقدیر حکایتی دیگر داشت

حکایت یک حقیقت                          وآن حقیقت کوچ تو بود

حقیقتی که هیچوقت فکرش را نمی کردم

                                           نه دلم باور این داغ رادیگر نداشت


 

نوشته شده توسط مهتاب در دوشنبه سی و یکم فروردین 1388 ساعت 11:7 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


عزیزم

عزیزم !!!

دوست دارم که روزم را با طلوع عشق تو آغاز کنم . روزی که خورشید مهر تو سردی زندگی ام را

گرمی بخشد ؛  آنچنان گرمــی که حرارت آن تمام وجودم را بسوزاند . زنجیر را زمانی دوست دارم

که زندانی عشق تو باشم ؛ و چه شیرین است حصار زندان ، با تو و همــــیشه با تو بودن . آنوقت

است که طعم شیرین آزادی را حس می کنم .

                                      بهاربيست                   www.zibasazi.bahar-20.com


 

نوشته شده توسط مهتاب در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388 ساعت 8:59 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


نازنینم !

نازنینم !

وقتی ستارگان امیدم در حصار این سیاهی شب شکست میخورند ، تنها خیال تو همنشین شبهای غربت

و تنهائی من می شوند ؛ امشب در دشت رؤیا ، قصه ی چشمانت را مثل نسیمی در بهار زمزمه می کنم ؛

و می دانم که اگر چه سپیده ی حضورت هر گز ندمد ، اما با شراره های خیالت شهاب باران خواهم شد .

باور دارم که هیچوقت فراموشم نخواهی کرد


 

نوشته شده توسط مهتاب در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388 ساعت 8:56 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


مهربان من ....

 مهربان من !

مي خوانمت بارها و بارها ....

فقط اين را مي دانم كه در فضاي تقدير ، طوفاني شد و آنگاه تو شدي ستاره ي پر نور

قلبم . اكنون مي دانم كه عاشقم و هر آنچه كه در وجود من جاري است ، با نگاهي پر

شور و عشقي بي پايان به تو تقديم مي كنم .

توئي كه آشناي ناشناس تمام غزل هاي مني !!!

پروانه

 


 

نوشته شده توسط مهتاب در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388 ساعت 8:54 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


عزیز دلم

عزیز دلم !

باورت کرده ام از همان ابتدای سلام ؛ از همان ابتدای علاقه ام به تو ؛ حالا لحظه به لحظه پشت هر خاطره که

باشی ، این علاقه بیشتر می شود . با تمام وجودم دوستت دارم ؛ کاش میدانستی که نبودنت خیلی بیتابم می

کند . من چیزی شبیه آب کم دارم ؛ مرا به دریای آبی عشق می بری ؟ مرا به ساحل سیب ؟

من تمام دیشب ، همه ی ستاره ها را به هم می دوختم تا برایت پیراهنی بسازم از وفا . دیشب نبودن تو را با ماه

گفتگو می کردم ؛ اینکه هر شبی که نیستی ، صدای لبخندی اینجا شنیده نمی شود ؛ غیبت ات که طولانی می

شود ، اینجا باران می بارد !

آهای ستاره ها ، ستاره ها می دانید به اندازه ی تمام شما عشقم را دوست دارم ؟!

تقدیم به تو


 

نوشته شده توسط مهتاب در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388 ساعت 8:53 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


عشق...

دوست دارم عشقم را صادقانه نثارت کنم ؛ فقط اینگونه آرام می شوم که تو عشقم را میان دستانت بگیری

پاسخم را بدهی و به سان پروانه ای به دورم پرواز کنی

ناگهان در همین حال و هوا روز به پایان می رسد و تاریکی و شب مرا در بر خواهد گرفت

تو تمام می شوی ؟؟؟ نه ، هرگــــــــــــــــــــــز !!!

تو خواهی بود ، تو تمام شب را کنارم خواهی ماند تا آسوده بخوابم و رؤیای تو را ببینم

چشم هایت را لحظه ای ببند !!! تصور کن که چقــــــــدر حضورت برایم آرامش بخش خواهد بود

باز روز دیگری آغاز خواهد شد و تکرار همین رؤیا ...

روزهــــــــا ، مــــــــاه ها و ســــــــال ها خواهند گـــــذشت ...

می خواهم در این گذر زمان به راستی با تو زندگی کنم و کنار یکدیگر از عشق بگوئیم

از عشــــق ...


 

نوشته شده توسط مهتاب در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388 ساعت 8:18 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


تقدیم به عشقم ....


 

نوشته شده توسط مهتاب در دوشنبه هفدهم فروردین 1388 ساعت 12:15 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


دلم برات تنگ شده..اما ميتونم اين دوري رو تحمل كنم..به فاصله ها فكر نميكنم ..ميدوني چرا؟؟ آخه.. جاي نگاهت رو نگاهم مونده..هنوز عطر دستات رو از دستام ميتونم استشمام كنم..رد احساست روي دلم جا مونده .. ميتونم تپشهاي قلبت رو بشمارم..چشماي بيقرارت هنوزم دارن باهام حرف ميزنن...حالا چطور بگم تنهام؟؟چطور بگم تو نيستي؟؟چطور بگم با من نيستي؟؟آره!خودت ميدوني.. ميدوني كه هميشه با مني..ميدوني كه تو،توي لحظه لحظه هاي من جاري هستي..آخه..تو،توي قلب مني..آره!تو قلب من..براي همينه كه هميشه با مني..براي همينه كه حتي يه لحظه هم ازم دور نيستي..براي همينه كه ميتونم دوريت رو تحمل كنم..آخه هر وقت دلم برات تنگ ميشه..هر وقت حس ميكنم ديگه طاقت ندارم..ديگه نميتونم تحمل كنم..یاد نگاه عاشقت ؛تو آخرین قرار..یاد چشمهای قشنگت می افتم وقتی سرت رو رو پاهام گذاشتی..صداي مهربونت رو ميشنوم ..یاد دست گرمت که چند لحظه تو دستم بود..و آخر همه اينها...به يه چيز ميرسم.. میرسم به تو..
حالا من  به اين تنهايي دل بستم..حالا ميدونم كه اين تنهايي خالي نيست..پر از ياد عشقه.. پر از اشكهاي گرم عاشقونه که آروم می چکه رو
دستهام وقتی از تو مینویسم،تو هر قطره اشک صورتت رو میبینم ،. بیشتر اشک میریزم تا بیشتر ببینمت ،بگذار غرق شوم تو یاد تو ؛یاد تو؛یاد تو؛ یاد تو..


 

نوشته شده توسط مهتاب در دوشنبه هفدهم فروردین 1388 ساعت 12:8 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


وقتي ....

وقتی دلتنگ شدی به یاد بیار کسی رو که خیلی دوست داره. وقتی ناامید شدی به یاد بیارکسی رو که تنها امیدش تویی. وقتی پر از سکوت شدی به یاد بیار کسی رو که به صدات محتاجه. وقتی دلت خواست از غصه بشکنه به یاد بیار کسی رو که توی دلت یه کلبه ساخته. وقتی چشمات تهی از تصویرم شد به یاد بیار کسی رو که حتی توی عکسش بهت لبخند میزنه. وقتی به انگشتات نگاه کردی به یاد بیار کسی رو که دستای ظریفش لای انگشتات گم میشد. وقتی شونه هات خسته شد به یاد بیار کسی رو که هق هق گریش اونها رو می لرزوند...

 


 

نوشته شده توسط مهتاب در دوشنبه هفدهم فروردین 1388 ساعت 12:5 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting